از این خلوت که تصویرِ تو را در قابِ خود دارد

و بیرحمانه همچون تیغ، می تازد

به پهنای عروقِ ذهنِ درگیرم...

 

از این فرصت که روحِ خسته پیدا می کند هر بار

برای بال و پر سودن

در آفاقِ خیالِ خام خود با یادِ تو،.. حتی دمی کوتاه...

 

از این تکرار و بَس تکرار...

از این تصویرهای سرکشِ از یادِ تو سرشار،.. بیزارم

 

چنان پروانه ای کآهسته می ساید

دو بالِ نازکِ خود را

به دارِ تنگِ تارِ عنکبوتی سیر

به دارِ تنگِ یادت من معلق مانده ام

........................................................بی ذره ای امیدِ آزادی از این محبس

گلاویزند ذهن و قلب در،.. هنگامه ی ترسیمِ تصویرت

بگو با من

چه می سازد بر این پیکار،.. آتش بس؟!

 

بگو ای درج در پندارِ بیمارم!

تو ای شالوده ی دلدادگی،.. ای عشقِ خونرنگ و اصیل و استخواندارم!

 

بگو آخر...

فراموشی نمی گیرم چرا از خاطراتت لحظه ای کوتاه

مگر گم کرده ام فردایِ روشن را؟

مگر درمانده ام در راه؟

 

به هنگام مرورِ خاطراتِ تلخ و شیرینت

مگر این من نبودم آنکه یادش داده دوران،.. سردی و سنگی

مگر نشنیده ام صد قصه از لطفِ فراموشی

مگر یادم ندادی قهر باشم،.. با تمام لحظه های خوبِ دلتنگی

 

بگو با من دلیلش چیست، ای،.. روشن ترین نقش و نگارِ قالیِ ابریشمِ ذوقم!

بگو ای تار و پودِ پرنیان سبز رویاها!

چرا هر کُنجِ دنجی سمتِ رویا می دهد سوقم؟

 

در این شهرِ به زیرِ برفِ سردِ درد خوابیده

تمام لحظه هایم ساکت و سوزآور و سردند

در این سوزِ زمستانِ عظیمِ قهرِ دلگیرت

تمام کوی ها و کوچه ها آکنده از دردند

 

به هر ساعت که می بندد دری دنیا،.. به باغ آرزوهایم

خیالِ تشنه ام پل می زند روی سرابِ اتّفاقت باز

هوایی می شود در آسمانِ نیلیِ یادِ تو گنجشکِ خیالاتم

ملامت می کنم این ذهنِ سُست و ناشکیبا را

ولی اینجا نه تنها من

که در فکرت

...................هوایی گشته پُلهای خیابان های شهرم نیز

 

دلیلش چیست این آویختن، آخر تو می دانی!

دلیلش چیست این مصلوب ماندن بر صلیب خاطراتِ تو؟

 

چرا چشمان من هر شامگاهان می سراید شعری از باران؟

چرا تا بامدادان،.. ژاله می رقصد به مژگانم

به ضرب ثابتِ موسیقیِ هق هق؟

بگو آخر، چرا تا تیرگی می گسترد پیراهن پولک نشانش را

به دشت چشمِ من هر شب

دلم دلواپس چشمانِ تو، پُر می شود از حسِ بی تابی؟

بگو با من تو می دانی

چرا چشمم مدارا می کند،.. با دردِ دامنگیرِ بی خوابی؟

 

چه سِحری در حصارِ خلوتِ غمزا و دلگیرم

چه رازی در میانِ لحظه های تیره فامِ شامگاهان، خفته پنهان است؟

چه سِّری در نهان دارد شب و خلوت

که می دوزد خیال تشنه ام را،.. بر پرندِ ناز تصویرت؟

بگو با من

بگو آخر تو می دانی

چه می خواهد از این پر بسته، سنگین،.. قفل و زنجیرت؟!