نیمه شب بود و زمستان در پیش

کوچه ها از گذر و پرسه تُهی تر می شد

دلِ من در گذرِ خاطره در

....................................دیگِ دلتنگیِ خود می جوشید

ردِّ هم ثانیه ها می مُردند

سوگوارانه دلم،.. جامه ی غم می پوشید

 

یأس بر سینه ی من جاری بود

جوِّ پیرامونم

از خوشی عاری بود

 

عمقِ این خلوتِ آشفته ی سرد

تنِ رنجیده ی من بود به هر،.. کوی و گذر،.. سرگردان

دوری ات یک تنه غوغا می کرد

گرچه می سوخت تن از،.. عارضه ی این آبان

 

حالِ این پرسه ی تلخ

و خیابانِ طویلی که مرا می پیمود

تا درِ خانه ی رنج

قانعم کرد به گفتن،.. به سقوطی در شعر

نم نمِ بارشِ دلگیری شد

پرده ی اشک من و داغِ دلِ تنگِ سپهر

 

من و دل می رفتیم

با قدمهایی سُست

مثلِ هربار، در این اندیشه

که چرا شانه ی لرزان و تَرَم خالی بود

خالی از دستِ نوازشگرِ تو

تُهی از گستره ی نورِ لطیفت، ای ماه!

من تو را می دیدم

من تو را می خواندم

در همین شعر که می دوخت مرا بر تنِ راه

 

راهِ من سمتِ پُلِ خاطره ها می چرخید

مقصدم کلبه ی آرامش بود

و همه توشه ی من تصویری

که تو را می تاباند

به شبِ تیره ی اقبالِ کَجَم

کاش بودی که در این پرسه جدا شد از هم

در عبور از گذرِ خاطره ها، رَج به رَجَم

 

نیمه ی این شبِ طولانی و سرد

وسطِ خلوتِ  این شهر،.. که از خواب و خوشی سَر می رفت

فاصله بین من و دنیایت

به جنون می مانست

راستی جز تو کسی

رازِ برچیدنِ این فاصله را می دانست؟!