تویی که وقتِ تظاهر، پُر از تمنّایی

چقدر این دَمِ آخر، شدی تماشایی!

 

چقدر این دمِ آخر، که صحبت از دوریست

به چشمِ ناخوشِ من، روبِراه می آیی!

 

کجاست مهره ی مارت که رفته دین و دلم؟

عجیب! در همه حالت، همیشه زیبایی

 

نپوش رنگِ زغالی که ماه تر نشوی

تو را چگونه نبینم در اوجِ گیرایی؟

 

تو را چگونه نبینم که روبروی منی؟

همیشه کنجِ خیالم، دُرُست اینجایی

 

تو را چگونه نخواهم از آسمان و زمین؟

که داده ای همه ام را به بادِ رسوایی

 

نشسته ام وسطِ برزخ از تو می گویم

محالِ ذهنِ منی، ای بهشتِ رویایی!

 

نشسته ام به امیدِ کنایه ای، حرفی

نه یک اشاره ی کوچک، نه حیف، ایمایی!

 

ببند رو به نگاهم تمامِ درها را

تو از دریچه ی خاطر همیشه پیدایی

 

خیال، مثلِ نسیم از قیود آزاد است

ببند پنجره ها را در عمقِ تنهایی