دلم گرفته به شدّت کمی نگاهم کن
به خنده ای به سلامی تو روبراهم کن


دلم گرفته از اینجا مرا ببر با خود
که غنچه های محبّت، نصیبِ سرما شد

ببر که عشق ببارد نه سیل تنهایی
از این دو چشمِ به راهِ پر از شکیبایی

ببر که رقصِ قشنگت به ساز من باشد
شکوهِ چترِ حضورت حفاظِ من باشد

مرا میان زمستان رها نکن سرد است
زمانِ وسوسه ی گرگهایِ ولگرد است

برای گلّه ی چشمم کمی شبانی کن
رسیده درد به ریشه تو باغبانی کن

...

قسم به جاذبه ی آن نگاهِ سوزانت
به آن طبیعتِ وحشی میانِ چشمانت

به دستهات که مخمل، کنارِ آن ماهوت
به قامتت که سرم را کشانده تا هپروت

به دانه دانه شِکَر، در کلامِ تو شیرین!
به خنده های دل انگیزِ پسته ای نمکین

به بوسه گاهِ هوسناکِ چالِ گونه ی تو
به تابِ موی پرند و زغالگونه ی تو!

به غیرِ سایه ی افرایی ات پناهی نیست
در آسمانِ تخیّل به جز تو ماهی نیست

به هر کجا و همیشه تو روبرو هستی
همان ستوده ی دلخواهِ ماهرو هستی

تویی همان که نشاءِ "دوباره بودن" کاشت
درونِ قلب زمینی که میلِ مُردن داشت

تویی همان که ربودی فروغ از خورشید
خوشا به حالِ زمینی که دورِ تو چرخید

 

...


بگو بدونِ وجودت چگونه سر بکنم؟
چقدر پنجره ها را به اشک، تَر بکنم?

به شعرهای پُر از تو اگر نیاویزم
رقیبِ سردترین لحظه هایِ تبریزم

...

پُر از هوایِ گمانی پِر از تبِ تردید
صدایِ دلهره هایت به گوشِ شهر رسید

به دارِ طفره رَوی ها، معلّقی انگار
خدایِ سفسطه دست از بهانه ها بردار

 

...


تو را به حالِ غریبم که سخت می پُرسی
به ریسمانِ مقدس به آیة الکرسی

به آیه آیه تسلّی، جنابِ حضرتِ هود‍!
به لحنِ حنجره ات با هویتِ داوود

دو دل نباش که اکنون زمانِ آغاز است
مسیرِ عشق به رویِ نگاهِ ما باز است

دلت اگر همه جا غرق دردِ بی تابیست
بزن به عشق توسّل، چهارقل بس نیست

بزن به عشق توسل که پر بگیرد عشق
از آفتابِ اراده ثمر بگیرد عشق

رها کن این دلِ یخ را که بشکفد زنبق
که مانده عشق جنینی در ایستگاهِ عَلَق

کنارِ دغدغه هایت مرا تحمّل کن
جوانه ای شو به باغِ وجودِ من گُل کن

میانِ کوره ی آغوشِ خود مرا بپذیر
که هیچ شعله به خِشتم نمی کند تأثیر

 

...


به جز تو نقش به بومم نمی نشیند، قول!
کسی به زیرِ قدومم نمی نشیند، قول!

اگر تو سایه شوی سر به راه می مانم
تو کهربا صفتی، با تو کاه می مانم!

...


دلم هوایِ عسل از لبِ تو را دارد
ویارِ شعله وری در تبِ تو را دارد

چه ساده توبه شکستم برای فتحِ لبت
خدایِ خانه بمانی تمامِ من طلبت

خدای خانه بمان یا مرا ببر با خود
به پایِ شوقِ حضورت تنم تمنّا شد

کنارِ من که بمانی بهار می مانَد
نگاهِ من به نگاهت دچار می مانَد

هر آنچه آینه وقفِ نگاهِ محجوبت
نگاه کن به نگاهی که گشت مجذوبت

بهشت نذرِ اتاقی که غرقِ بودنِ توست
مرا ببر به جهنم، اگر همان تنِ توست
!