آرام، بی صدا

در تنگنایِ پیچ و خمِ درّه ی زمان

چون رود، جاری ام

دستی مرا به سوی حادثه ها سوق می دهد

دلخسته ام ولی

آهسته و صبور

از شِکوه عاری ام

 

می دانم این فراز و نشیب،.. آن پیچ و تابها

پایانِ راه نیست

کو آیه ای که رخنه در اندیشه ام کند؟

این مقصدِ بعید

تعبیرِ یک عذاب

تصویرِ دلخراشِ دلی بی پناه نیست

 

با من بگو خدا!

آن ناکجا کجاست؟

فرجامِ کهنه ای،.. که مرا انتظار می کشد

آن انتها که مرا می خواند از درون

دریای بیکرانِ پاکی و نور است، یا همان

مردابِ راکدی که چشمه ی روحی غریب را

تا دشتِ نیستی

نالان و زار می کشد!