۲۷ مطلب با موضوع «+o (تراوشات)» ثبت شده است

بدرقه

می روم و با خودم، نه فقط  چمدانم، که دلم را نیز خواهم برد

پشت سرِ "من" آبی نریز... مرا بدرقه نکن...این "عشق" است که می رود!

 

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]

    بهار من

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]

    زلال

    به من خرده نگیر

    اگر آنقدر زلال نبودم، که زیبایی ات را بازتابانم

    قبل از تو

    دست های زیادی آرامشم را به هم زده اند

    وگرنه این کدورت، این درد

    سالها با من بود

    و در من،...ته نشین

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    اینجا زمین است

    آمدم لحظه را زندگی کنم

    آمدم خیال ببافم با تو

    با تویی که در خیال منی، بی خیالِ من

     

    آمدم شعرت کنم، بخوانمت

    آمدم ریشه باشم و گره بزنم سرخ را به سبز

    و تو گفتی: ببُر

     

    و بریدم

    یوسف ندیده، انگشتم را

    صدایم را

    امیدم را

    و دلی که دیگر جای سالم نداشت

    از بس

    از او بریده بودند

    و بریده بود از همه چیز!...

     

    می دانم

    پزشکی نیست که تخصصش فراموشی باشد

    و معدنی که سنگِ صبور استخراج کند

    می دانم

    جایی نیست که یک مشت شعر بدهی

    و یک سبد انگور تحویل بگیری

     

    اینجا زمین است

    و همه چیزش روی هواست

     

     

    من اما

    دیگر دل نخواهم سپرد

    که یادم می ماند

    اینجا همه مسافرند و گذرا

    همچون ابرهای بهار

     

    یک عصر می آیند

    بارشان را سبک می کنند

    می روند

    و تو را جا می گذارند

    با اِوِرستی بر دوش...

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]

    بیداری

    بخشی از ما هرگز به خواب نمی رود!

    نه با وعظ

    نه با الکل

    نه با دود و دم

    و نه با هیچ چیز دیگر...

    بخشی از ما همیشه بیدار است

    بخشی که متعلق به کسی ست

    که نه آمد

    و نه خواهد آمد!

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    مثنوی

    نگاهت، نگاه نبود

    مثنوی بود

    هفتادْ من، حرف داشت!

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    به آینه نگاه می کنم

    به آینه نگاه می کنم

    به خطوطِ کج و معوجِ قرینه ام، در گلاویزیِ بلور و جیوه

    به چشمهایم که حفره های مردودند در آزمونِ حیات

    به خطوطِ لبهایم که انگار مسیر را اشتباه رفته اند

    به خودم

    به هیچ

    به این بی تفاوتیِ ریشه داری که در نگاهم نفَس می کشد

     

    به آینه نگاه می کنم

    و به این می رسم که انگار دیگر، خودم نیستم

    انگار من ازدحامِ ناگفته هایی هستم که از لبها به چشمها رسیده اند، بی مجالِ تعبیر شدن

    انگار تجمّعی هستم از بُهت و ویرانی

    انگار اُبُهّتی هستم از هیچی و پوچی

    انگار روزنگاری هستم به قدمتِ تاریخی که تنهایی، ورق خورده است

     

    به آینه نگاه می کنم

    و زنگار می گیرم

    از اینکه در من، سکوت چه ضخامتی دارد

    و حیات، چه رنگی باخته است از تکثیرِ این همه درود و بدرود

     

     چه جلایی دارد آینه

    وقتی نجوا می کند

    من چیزی نیستم جز جزیره ای دورافتاده

    که می آیند

    کشفم می کنند

    به هَمَم می ریزند

    و می روند بی آنکه گاهی دستی تکان دهند

    دستِ کم از دور

     

    97/3/21

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۶ ]

    خدای متفاوتم

    خدای متفاوتم!

    تو بگو...

    بگو کجا بروم...

    وقتی به اختلاف سه حرف درها را به رویم می بندند

    منی که با هزاران تَن در حوالی ام

    این همه تن هایی را تنهایی را به دوش می کشم

     

    97/3/9

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۵ ]

    نخواستند

    افسوس!

    نخواستند زندگی ات را متفاوت کنم

    نخواستند تلفن را بردارم

    و به یمن زادروزت

    تمام گل فروشی های شهر را زابِراه کنم

    نخواستند ما برای آیندگان عاشقانه شویم

    عاشقانه ای که بی شک به چاپ هزارم می رسید

    افسوس!

     

    97/3/8

     

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]

    !!!

    آرزوهایمان زمانی بر باد رفتند، که آنها را به قاصدک ها سپردیم

    و رویاهایمان هنگامی نقش بر آب شدند، که وقت بافتنشان در ابرها سیر کردیم

    ما چه مردمی بودیم

    به باد تکیه کردیم

    و به سراب دل سپردیم!

     

    97/3/5

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]

    رسوب عشق

    مرا از تو خلاصی نیست

    در من رسوب کرده ای

    ته نشین شده ای...

     

    97/3/5

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    به دَرَک...

    یادت باشد

    به دَرَک هم که بروم

    تنها یک اَبَد، طول خواهد کشید

    بعد از آن برمی گردم

    و  دوستْ داشتنت را از نو، تکرار می کنم

     

    97/3/6

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    دروغ های دلچسب

    از من بلندتر بود

    خیلی بلندتر...

    آنقدر که در هر وداع

    سرم را به سینه اش می فشرد

    و زمزمه می کرد:

    "خوب گوش کن... خوبتر... ببین چقدر می خواهمت!"

    و امروز که "تنهایی"!

    این هیولای خوش قد و قامت

    مرا در آغوش می کشد

    تازه می فهمم، آن "چقدر"...

    یعنی چقدر!...

     

    97/2/27

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    حال وهوای عاریه ای

    نفس های آخرِ اردیبهشت است

    و من با حال و هوایی که از عکس ها عاریه می گیرم

    از بیرون ستاره ام

    و از درون سیاهچاله ای که زندگی را

    در مَکِشِ گردابش هضم می کند

     

    97/2/24

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    ریزش یک کوه...

    تو بارانی شدی

    و من به جای چتر شدن

    به این اندیشیدم که در تو غرق شوم

    چرا که نه جرأت، نه جسارت ،.. که سعادت می خواهد

    ریزشِ یک کوه

    گریه ی یک مرد را

    به تماشا نشستن!

     

    97/2/23

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    کاش...

    کاش روزی از خواب بپرم

    کاش روزی مرا بیدار کنند

    کاش روزی کسی بیاید و بگوید: همه چیز فقط یک شوخی بود

    کاش روزی کسی اشاره کند به دوربینی که پشت ابرهاست

    و من با کفِ دست به پیشانی ام بکوبم

    و از خنده ریسه رَوَم

    کاش، "ای کاش ها" ته بکشند

    و من خاکستری شوم همرقصِ باد

    مگر من چه می خواستم که اکنون مستحقِ روزمرِّگی... نه... سزاوارِ روز_مرْگی ام؟!

    من که به پروانه بودن، درخت بودن، سنگ بودن

    من که به کوچک بودن راضی تر بودم

    تا به اشرف بودن، به انسان بودن!

     

    97/1/19

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    یادگارِ تو

    چه پیله ها،.. پروانه

    چه شن ها،.. مروارید

    و چه زغال ها،.. الماس نشدند

    تا تو به تصمیمِ دوست داشتنم برسی

    و به این نتیجه،.. که سحرگاهِ گیسوانم

    یادگارِ شب های بیشماری ست

    که آمدنت را انتظار کشیدم!

     

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]

    تراژدیِ من

    و حیف! من خودم نیستم..

    یک تراژدی ام که بی هوا

    در آغاز سرخوشی هایت اتفاق افتاد...

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    شروع یک جنگ

    می نویسم

    به تو می اندیشم

    واژه ها در سرم رژه می روند

    و این شروع یک جنگ است

    میان عقل و دل!

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    یک مشت سکوت

    عجب روزگاریست!

    دیگر بین ما چیزی برای قسمت کردن نمانده است جز ...

    یک مشت سکوت!

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]